تبليغاتX
روزنه ای روبه عشق

روزنه ای روبه عشق

Composition of in theft

1 - theft under Article 198 of the Criminal Law of rapine and formed into what it is.

2 - According to various legal materials, discuss what is the position of hidden theft. Whether the term or extent of the theft or certain types of legal materials in the mother is anxious.

First topic: the snatch and the formed elements

Introduction: The classification of crimes against property in which you can better understand the formed elements of abstraction realized,

 1 - crime or invasion.

2 - crimes of others.

A - crimes: the crime involved.

Loss of value and not’ taxes. For example, " with financial education by committing only" area’ owner is changed, without the property value is invalid. Merely "an illegal invasion in subjection to legitimate causes, without which I would value.

In some instances, property taxes are not which involves the loss of waste from the. On top of all crimes, robbery is a crime.

B - harms of crime: the crime and its realization requires that the property of their taxes going down. At the head of the criminal damage and arson is a crime. The property requires that it be removed from the space exploitation.

above, really "capture area of ​​the property owner comes out and domination.

kidnapping, robbery in Crime we have.

Lawyers in the famous rapture is composed of three elements.

A - out of the area occupied property’ other person.

B - into the realm of the property seized and their subjection

C - the owner's consent to the above behavior.

The abduction of the three elements of society, which we will describe each.

The first part: removing the property from the occupied areas Vastyla’ other person.

1 - out of the area occupied property. The question is, who occupied the area.. Owner means the owner is a legal word.

2 - the owner (legal possession)

3 - The usurper (illegal invasion)

First case: is robbery. It is the owner and has possession and domination, is the ne plus theft.

Sometimes the owner of the property in its possession and give to another, sometimes seizing. This is also true for theft. For example, "car owner to sell your car for business cars will be stolen, but at night, a plaintiff who.

But said the robbery may be. However, theft is formed and the rapture is true.

Third: I possess, is a usurper. Trick or Treason person who has property in possession.

Legal criminalize theft, criminalize violations of property and other legitimate occupation.’ fact to support the occupation is legitimate.

The ascendancy of the owner or the owner. But if the invasion is illegal, not helpless legislator. The first owner may be entitled against burglar and robbery against the person under whose Annan will attend. of civil, usurpers is discussed.

Note - I attended Article 2 of the perpetrators of embezzlement, bribery is a detailed other words. is suspended. the theft of stolen subject matter.

Second part: making it into subjection, and their property seized crime here is true. customary property taxes will be removed from the area occupied by the owner and the thief to be in possession of the property reserved.

Where the owner, but not taxes.

Based on a common substrate such as taxes common sense. Does not matter. If an object is removed during the capture of taxes, not theft. In this example, the bird's escape is guaranteed. crystal, the sponsor is committed to the destruction of the accused.

. owner also did not turn away. but it takes a person. round myself. I and II, but not the third element. Into my possession, but the owner was not satisfied. Such as seizing property, a theft case is.

that does not exist. ... Could not be worse because the law under Article 2, the logical interpretation of it.

The third component: the owner's consent to withdraw money from him and into the area occupied’ property within their possession and domination

Consent at the time of committing the criminal act is a crime seen sometimes after the criminal act. When you commit a criminal act is satisfied, some criminal act to coincide with the consent of the crime, the act of being destroyed, but some others will not.

Jurisprudential basis: it to Ella ", it is not lawful unless the consent of its owner's Consent must be in possession.

with crime, the possession is lawful and appropriate. The ban is removed. About the theft, Drhyth book captured me. Says the rule of law: Alnas Msltvn L Yamvalhm any material seized as legal SPIRITUAL like reading up to do. Be permitted to The property is given, the material expelled from the area, which is coupled with satisfaction.
I consent to be effective, it takes a criminal. It is the reign of dignities rule. As your property has the right to transfer it to you and Rami is also. Some crimes such as murder, had no effect on their satisfaction that the ban does not eliminate the crime.

Result of the third paragraph 2 of Article 4 of the Code of Criminal Procedure in criminal matters. it is a crime against property and ownership.

Theft complaint, that his dissatisfaction that the formed elements of robbery.

مرتضی| |

دنباله يه گمشده هستم


كي ميتونه به من كمك كنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مرتضی| |

قصه ام دیگر زنگار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است
پرتویی لغزد اگر بر لب او
گویدم دل : هوس لبخندی است
خیره چشمانش با من گوید
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان با من گفت
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد ازاین دیوار
رنج بیهوده نگهبانش برد
دست باید نرود سوی کلنگ
سیل اگر آمد آسانش برد
باد نمناک زمان می گذرد
رنگ می ریزد از پیکر ما
خانه را نقش فساد است به سقف
سرنگون
خواهد شد بر سرما
گاه می لرزد با روی سکوت
غولها سر به زمین می سایند
پای در پیش مبادا بنهید
چشم ها در ره شب می پایند
تکیه گاهم اگر امشب لرزید
بایدم دست به دیوار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است
قصه ام دیگر زنگار گرفت




مرتضی| |

در ميان گريه هايم

همچو يک شمع مذابم

در ميان آرزوها

چون کويری در سرابم

چشمه ايی خشکيده از امواج آبم

من سرودی در گلو بگرفته از غم

من چو فانوسی به طاق بيکسی ماوا گرفتم

شمع بی نورم که در فانوس جانم جا گرفتم

قوی تنهايم که در تنهايی خود

رفته ام از ياد ياران دير سالیست

مرغ غم در جان من خوش کرده منزل

وای بر من

وای بر دل

مرتضی| |

عشق يعني مستي و ديوانگي 

عشق يعني با جهان بيگانگي  

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني سر به دار آويختن

عشق يعني اشک حسرت ريختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني سوختن يا ساختن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني انتظار و انتظار

عشق يعني هرچه بيني عکس يار

عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

عشق يعني سوز ني ، آه شبان

عشق يعني شاعري دل سوخته

عشق يعني آتشي افروخته

عشق يعني با گلي گفتن سخن

عشق يعني خون لاله بر چمن

عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني رسم دل بر هم زدن

عشق يعني يک تيمّم، يک نماز

عشق يعني با پرستو پر زدن

يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني آب بر آذر زدن

عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

عشق يعني بيستون کندن به دست

عشق يعني زاهد اما بُـت پرست

عشق يعني همچو من شيدا شدن

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني يک شقايق غرق خون

عشق يعني درد و محنت در درون

عشق يعني يک تبلور يک سرود

عشق يعني يک سلام و يک درود

عشق يعني معني رنگين کمان

 

چه زيباست بخاطر تو زيستن ...



 

مرتضی| |

زندگي حكايت غريبي است

زندگي حكايت شاعري است كه سرود زندگيش را شاعرانه مي سرايد و تمامي شعر هايش

همراه با كتاب هايش  را ناگهان جايي زير باران فراموش مي كند

و آن هنگام زماني است كه من و تو دوست داريم

شعر هايش را عاشقانه بر دفتر هايمان بنويسيم

و حكايت كنيم حكايت شاعرانه زندگي كردن را

زندگي حكايت دست هاي به قلم نرفته \ افكار به عمل در نيامده

\ قصه هاي ناننوشته \ راه هاي نرفته

جاهاي نديده و كار هاي انجام نشده است

زندگي حكايت من ، حكايت توست

زندگي حكايت آوارگي درون من در برون من است

زندگي حكايت همه ي دوست داشته ها و نداشته هاست

زندگي حكايت فلسفه هاست به روايت تاريخ

زندگي حكايت خورشيد هاي بر نيامده و اميد هاي تازه است

زندگي حكايت من ، حكايت تو و حكايت باراني است كه ديروز شيشه  ي  پنجره  ها را شست

و بار ديگر  دوباره تر شدن را به ما آموخت

مرتضی| |

دلم برای کسی تنگ است ...

                      که چشمهایش را...

                               به عمق آبی دریا می دوخت...

                                                                       و شعر های قشنگی چون...

                                                            پرواز پرنده ها می خواند...!

 

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی خود را

نثار من می کرد

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال

و در جنوب ترین جنوب 

در همه حال

همیشه در همه جا

آه با که بتوان گفت؟

که بود با من و

پیوسته نیز بی من بود

دلم برای کسی تنگ است...

                                     که آمد!

                                                         رفت!

                                                                           و پایان داد...

 کسی ....

                                 کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود!!!!!!

مرتضی| |

به تو دست ‌می‌سايم و جهان را درمی‌يابم،

به تو می‌انديشم

و زمان را لمس‌می‌کنم

معلق و بی‌انتها

عريان.




می‌وزم، می‌بارم، می‌تابم

آسمان‌ام

ستاره‌گان و زمين،

و گندم عطر آگینی که دانه می بندد

                                       رقصان

در جانِ سبزِ خويش.

 

از تو عبورمی‌کنم

چنان که تُندری از شب.ــ


میدرخشم


و فرومی‌ريزم


بدون تو
مرتضی| |

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.

آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.

مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.

زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.

مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.

مرد جوان: منو محکم بگیر.

زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

--------------------------------------------

مهر مادری

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره!
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.
کاش زمین دهن وا میکرد و منو ، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟!!!
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر
سرش داد زدم، چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
یک روز، یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم
بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی کنجکاوی
همسایه ها گفتن که اون مرده
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام.
منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی، تو یه تصادف، یک چشمت رو از دست دادی
به عنوان یک مادر، نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت


مرتضی| |

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم

به تو و عشق تو ايمان دارم

در غمستان نفسگير، اگر

نفسم ميگيرد


آرزو در دل من

متولد نشده، مي ميرد

يا اگر دست زمان درازاي هر نفس


جان مرا ميگيرد


دل گريان، لب خندان دارم

به تو و عشق تو ايمان دارم

من اگر پشت خودم پنهانم


من اگر خسته ترين انسانم


به وفاي همه بي ايمانم


دل گريان، لب خندان دارم

به تو و عشق تو ايمان دارم

-------------------------------------------------

بیا که دوست دارمت !!

بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد.

بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد...

شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست...

بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند.

شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است.

آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند.

شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است.

بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم.

بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند.

آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد.

دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست.

گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست.

بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند.

بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم.

چشمان پرسش خود را، تو بسته دار.

لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا.

« بیا دوباره دوست دارمت »

شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست.

شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است.

مرتضی| |

كاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم كرد


كاش می شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهیم كرد


كاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد


كاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد


كاش می شد با نسیم شا مگاه برگ زرد یاس ها را رنگ كرد


كاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد


كاش می شد در سكوت دشت شب ناله ی غمگین باران را شنید


بعد ، دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزوها پر كشید


كاش می شد مثل یك حس لطیف لابه لای آسمان پرنور شد


كاش می شد چادر شب را كشید از نقاب شوم ظلمت دور شد


كاش می شد از میا ن ژاله ها جرعه ای از مهربانی را چشید


در جواب خوبها جان هدیه داد سختی و نا مهربانی را شنید


-------------------------------------------------------------------------------------------------

گنجشک به ماه گفت:

آغاز در کجاست؟                  ماه پاسخ داد: در پایان

گنجشک ادامه داد:                 چگونه می شود در پایان به آغاز رسید؟

ماه گفت:                            باید به زورق جاودانگی با اساطیر عالم همنشین شوی

گنجشک پرسید:                     راز جاودانگی در کجاست؟

ماه گفت:در راز مهر               گنجشک:چگونه می شود به مهر دست یافت؟

ماه:هرگاه به آب نگریستی و خود را در آن مشاهده کردی

گنجشک:براستی شکل و شمایل در آب راز جاودانگی است؟

ماه:ندیدن خود در آب حفظ جاودانگی است

گنجشک:از شرط پایان بگو

ماه:  شرط پایان آنست که وقتی خود را در آب می بینی

بدانی که بازگشت همهء ما به سوی اوست...


مرتضی| |

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست

خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود

هر بار خدا مي‌گفت:

از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني.

راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري.

هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.

قطره‌ عبور كرد و گذشت.

قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.

قطره‌ ايستاد و منجمد شد.

قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد.

قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.

تا روزي‌ كه‌ خدا گفت:

امروز روز توست.

روز دريا شدن.

خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند.

قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد.

طعم‌ دريا شدن‌ را.

اما...

روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟

خدا گفت: هست.

قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم.

بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.

خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.

آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد.

اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت.

آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت.

قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد،

خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي،

چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است


اي صميمي اي دوست

گاه و بيگاه لب پنجره خاطره ام مي آيي

اي قديمي اي خوب

تو مرا ياد كني يا نكني

من به يادت هستم

آرزويم همه سرسبزي توست

دايم از خنده لبانت لبريز

دامنت پر گل باد

مرتضی| |

حضرت على (ع ) فرمود:

دعای که برای  شفای فردی که به مریضی مبتلا گردیده است و حضرت جبرئيل (ع) آن را به پيغمبر اسلام (ص) آموخت آن دعا اين است :


اِلهى كُلَّما اَنْعَمْتَ عَلَىَّ نِعْمَةً قَلَّ لَكَ عِنْدَها شُكْرى وَ كُلَّما ابْتَلَيْتَنى

بِبَلِيَّةٍ قَلَّ لَكَ عِنْدَها صَبْرى فَيا مَنْ قَلَّ شُكْرى عِنْدَ نِعَمِهِ فَلَمْ يَحْرِمْنى

وَ يا مَنْ قَلَّ صَبْرى عِنْدَ بَلائِه فَلَمْ يَخْذُلْنى وَ يا مَنْ رَانى عَلَى

الْمَعاصى فَلَمْ يَفْضَحْنى وَيا مَنْ رَانى عَلَى الْخَطايا فَلَمْ يُعاقِبْنى عَلَيْها

صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍوَالِ مُحَمَّدٍ وَاغْفِرْلى ذَنْبى وَ اشْفِنى مِنْ مَرَضى اِنَّكَ عَلى كُلِّ

شَىْءٍ قَديرٌ


آمین

مرتضی| |

چه خوش است حال مرغي که قفس نديده باشد

چه نکوتر آنکه مرغ‍‍ــي ز قفـس پريده باشد

پـر و بـال ما بريدند و در قفـس گشـودند

چه رها چه بسته مرغي که پرش بريده باشد

من از آن يکي گـزيدم که بجـز يکـي نديدم

که ميان جمله خوبان به صفت گزيده باشد

عجب از حبيـبم آيد که ملول مي نمايد

نکند که از رقيبان سـخني شـنيده باشد

اگر از کسي رسيده است به ما بدي بماند

به کسي مبـاد از ما که بدي رسـيده باشد

مرتضی| |

تـوي ايـن زمــــونه بد


آدمهــا با مــن غريبن


زيــــــر بارون مصيبت


قاصـــــدکها پر فريبن


ديگه تـــو قلب قناري


شــوق آوازي نمونده


توي فصل بي پناهي


شوق پروازي نمونده


ديگه حتي تــو بهارم


گل نـــرگس در نمياد


حتي ياس توي کوچه


قلب داغمـو نمــيخواد


يخ زده تــــن خيــابون


توي بي رحــمي پاييز


قصه به هـــم رسيدن


شده تلخ و نفرت انگيز

مرتضی| |

پاییز، ای مسافر خاک آلود

در دامنت چه چیز نهان داری؟

جز برگ های مرده و خشکیده

دیگر چه ثروتی به جهان داری؟

جز غم چه می دهد به دل شاعر

سنگین غروب تیره و خاموشت؟

جز سردی و ملال چه می بخشد

بر جان دردمند من آغوشت؟

در دامن سکوت غم افزایت

اندوه خفته می دهد آزارم

آن آرزوی گم شده می رقصد

در پرده های مبهم پندارم

پاییز، ای سرود خیال انگیز

پاییز، ای ترانه ی محنت بار

پاییز ای تبسم افسرده

بر چهره ی طبیعت افسون کار

مرتضی| |

و بعد از رفتنت



شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني


ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم


تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم


پس از يك جستجوي نقره اي


در كوچه هاي آبي احساس


تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد


با حسرت جدا كردم


و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي


دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي


و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم


تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم


همين بود آخرين حرفت


و من بعد از عبور تلخ و غمگينت


حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب


ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم


نمي دانم چرا رفتي


نمي دانم چرا شايد خطا كردم


و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي


نمي دانم كجا تاكي براي چه


ولي رفتي و بعد از رفتنت


باران چه معصومانه مي باريد


و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت


و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد


وگنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت


تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد


و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد


من بي تو تمام هستي هم از دست خواهد رفت


كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد


و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد


كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد


و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد


هنوز آشفته چشمان زيباي توام برگرد


و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل


ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر


نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم عادت پروانگي مان باز


براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت


دعا كردم.
مرتضی| |

گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل، زیباست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل زعشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است

مرتضی| |

وای از این افسرده‌گان فریاد اهل درد کو ؟
ناله مستانه دل‌های غم پرورد کو ؟

ماه مهر آیین که میزد باده با رندان کجاست
باد مشکین دم که بوی عشق می‌آورد کو ؟

در بیابان جنون سرگشته‌ام چون گرد باد
همرهی باید مرا مجنون صحرا گرد کو ؟

بعد مرگم مِی‌کشان گویند درمیخانه‌ها
آن سیه مستی که خم‌ها را تهی می‌کرد کو ؟

پیش امواج حوادث پایداری سهل نیست
مرد باید تا نیندیشد ز طوفان مرد کو ؟

دردمندان را دلی چون شمع می‌باید رهی
گرنه ‌ای بی‌درد اشک گرم و آه سرد کو ؟

مرتضی| |

کاشـــــکي که پروانه عشق

از ســــوي آســـــــمون بياد

کاشــــکي بشــــه ببينمش

بگـــم دلـــم تــــو رو ميخواد

يه عمــــــره واسه ديــدنش

نماز حــــــاجت مـــي خونم

دلــــم واســــش پــر ميزنه

در انتظارش مــــــي مـــونم

ميگـــــن که پـــروانه عشق

دلـــــــها رو عـــاشق ميکنه

کـــــوير خـشک دلــــــها رو

دشت شقــــــــــايق ميکنه

باز هــم غــروب جمعه شد

بغضي نشـست توي گلوم

آقــا جــــــونم خـــودت بگو

کي ميشه غصه هام تموم؟

مرتضی| |

چشاتو وا نکن  اينجا ،  هيچ چي ديدن نداره

   صدای ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره

   توي آسموني که کرکسا پرواز مي‌کنن

   ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره

   دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه

   از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره

   بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه

    قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره

   خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده


   وقتي که آخر ِ جاده‌ها رسيدن نداره

   نقض ِ قانون ِ آدم‌بزرگا جـُرمه ، عزيزم

   چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره

مرتضی| |

تا نهایت
تا بی کران
تا سکوتی که شکستن در خود ندارد
خواهم رفت
تا آنجا که در اندیشه ام
در وجودم
نبود بودنت رخنه کند
و خواهم سرود
از حضور بی پایان آرامش
از سخن نا تمام آفرینش
و از نقش خواهم گفت
نقش من
نقش تو
و نام من
بی نام تو
و باز
نهایت

مرتضی| |

 بارغربت میکِشم با خود به هر سو ، خسته ام
با غمِ آوارگی ، عمریست پیمان بسته ام!

بقچه ی تنهایی ام، خالی شد از من، من پُرم
از شتاب لحظه ها یی که ز پا ننشسته ام

در کجا باید اقامتجو شود بیداری ام؟
خوابِ بی داری کِشد سرو ِ ز غم نا رسته ام

می چکد از شاخه های بوته ام حس قفس
در خیالم میله ها را با تبر بشکسته ام

سهم تلخی بود "قسمت داده" باید داد زد!
می خزد شک در عروق بیقرار هسته ام

تا کجا ای ناله! در من صف کشد تاثیر تو؟
پا شکستی- بال بستی- من ولی دلبسته ام

سمتِ شرق ِ ماجرا...آنجاست آخر مقصدم
«غرب» را جا می گذارد همت ِ پیوسته ام

مرتضی| |

صدايت می زنم از پشت پنجره های انتظار،

و ازجوار آيينه های پرغبار و درهجوم ثانيه های غمياز،

بی تو زيستن را چه تلخ تجربه می کنم.

برای تاريکی لحظه هايم فانوس يادت را روشن می کنم

و

در دفتر خاطراتم

دنبال آن روزهای روشنی می گردم که خورشيد وار به سراغ اين پنجره غبار گرفته می آمدی و در حنجره ام آوازهای عاشقانه می کاشتی و نگاهم را به ضيافت باغ بهاری می بردی.

صدايم را درياب

مرتضی| |

همه شب با دلم كسي مي گفت
سخت آشفته اي ز ديدارش
صبحدم با ستارگان سپيد
مي رود مي رود نگهدارش
من به بوي تو رفته از دنيا
بي خبر از فريب فردا ها
روي
مژگان نازكم مي ريخت
چشمهاي تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهاي تو داغ
گيسويم در تنفس تورها
مي شكفتم ز عشق و مي گفتم
هر كه دلداده شد به دلدارش
 ننشيند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش
برود عشق من نگهدارش
آه اكنون تو رفته اي و غروب
سايه ميگسترد
به سينه راه
نرم نرمك خداي تيره ي غم
مي نهد پا به معبد نگهم
مي نويسد به روي هر ديوار
آيه هايي همه سياه سياه


به قصد شیراز حرکت کردیم

جمعه بود روز قبل از تاسوا خیلی وقت بود می خاستم به شیراز بروم به شهر فرهنگ و تمدن ایران

صبح جمعه با داداش و یکی از دوستام حرکت کردیم همه چیز آماده بود برای یک سفر به یاد ماندنی با اینکه زمستون بود ولی آفتاب گرمای تابستونی خودشا نگه داشته بود

حال و هوای همه جا همون حال وهوای امام حسینی بود می تونستیم از رنگ هوا هم این حسا داشته باشیم که روزای عزاداری امام حسین ما هم که یک ایارانی هستیم و هرجای دنیا باشیم امام حسین قسمتی از قلب و روحمون هست ولی از یک طرف هم تاریخ درخشان و بزرگ ایران باستان در مقابلمون بود خوب همین برای اینکه یک شور و شعف زیادی در قلبمان به وجود بیاید کفایت می کرد .

ابتدا به شهر بزرگ اصفهان رسیدیم

هوای خوب و مناظر دیدنی شهر اصفهان رویای خاطره انگیز را برامون ساخت که برای شروع یک مسافرت به یاد ماندنی کفایت می کرد مردم اصفهان آنچنان پرشور و گرم بودن که خبری از محرم نبود مثل صبح یک روز تعطیل با هوای زمستانی گرم مردم در رفت و آمد و لذت بردن از روز تعطیلشان بودند .

گرمای و شور و شوق شهر اصفهان را برای مردم دوست داشتنی اصفهان گذاشتیم و به حرکتمان ادامه دادیم مسافت زیادی برای مقصد مانده بود .

هر لحظه آرزو می کردیم ای کاش وقت زیادی داشتیم تا بتوانیم از مناظر زیبا و دوست داشتنی راه استفاده بیشتری ببریم کوههای سر به فلک کشیده و دشت های زیبا و با وسعتی فروان خبری از زمستان نبود نمی دونم گرمای روزهای محرم و عاشورا و تاسوای آن زمان ایران را گرم کرده بود یا خدا به خاطر اینکه آدما دلای همدیگر را می شکنن و با یکدیگر سر ناسازگاری گذاشتن از مردم رو برگردانده و نگاهی به این مردم نداره

مردم ایران بین چند راهی که جلوی پایشان قرار گرفته راه خود را گم کرده اند از یک طرف دین و سیاست و از طرفی دیگر گذشته 1400 ساله یا 2500 ساله ایران یا به زبانی دیگر حسین یا کوروش و از طرفی دیگر تورم و وضعیت رفاهی مردم ایران در مقابل تورم و وضعیت رفاهی کشورهای دیگر ولی این همه صحبت ها و افکار باعث این نمی شد که فکر ما را برای روز اول سفرمان مشغول به خود کند البته فقط روز اول سفرمان !!!!!

ایستگاه بعد برای نگه داشتن و استراحت و صرف نهار جایی بود که دوران جوانی و نوجوانی من را برایم زنده می کرد به مسیرمان ادامه دادیم تا به شهر آباده رسیدیم به شهری که جزو استان بزرگ فارس بود سنگینی هوای اونجا به خاطر گذشته بزرگ و باستانی آن منطقه بود یا به خاطر ..............

شهری به بزرگی دل مردم ساده زیست ایرانی ، شهری که رنگ عاشورا پررنگ تر از هر رنگ دیگری بود ، شهری با مردم آرام و ساده ایرانی

کم کم داشت بعد از یک استراحت نسبتاً طولانی در شهر آباده هوا تاریک می شد به همین خاطر برای فرار از شب و جنگ های صلیبی ماشین ها در جاده های پر از پیچ و خم آماده حرکت شدیم

هر چقدر به شیراز نزدیک می شدیم احساسی قوی تر به ما می گفت پا به سرزمینی پر از نفسهای گرم افرادی شجاع نهاده ایم که برای حفاظت و نگه داشتن ایرانی سرافراز مردانه جنگیده اند و از ایرانمان دفاع کرده اند

شب ها کوهها روشن بود ولی نه به خاطر مهتاب شبانگاه و نه به خاطر لامپهای قوی روشن بلکه به خاطر عظمت مردان بزرگی که برای همیشه در این مکان بزرگ ماندگار شده اند و مانند کوه های بزرگ آنجا در آن مکان استوار گشته اند و برای همیشه برای ایران به عنوان ستونی بزرگ و قوی ماندگار خواهند شد

سنگینی شب های تخت جمشید و نقش رستم بزرگی روزهای گذشته را در خود نهفته بود

بعد از 13 ساعت رانندگی و خستگی راه به شیراز وارد شدیم به شهری زیبا و آشنا برای هر ایرانی اولین هدف پیدا کردن جایی برای ماندن بود ولی مردم خون گرم شیراز اجازه ندادند خیلی بطول بینجامد .

بعد از یک استراحت کوتاه و گرفتن یک دوش آب گرم حرکت کردیم به سمت دیدنیهای شهر شیراز و بزرگی هیئت های سینه و زنجیر زنی این شهر بزرگ قبل از هر چیزی توی این شهر نمایان بود 

ادامه دارد .............


مرتضی| |

Design By : Night Melody